|
|
|
|
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند من از خوش باوری آن جا محبت جستجو کردم |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:42  توسط مهرداد |
|
||
|
|
خداحافظ........ |
|
|
می روم ماندنم جایز نیست!! با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی دوستانی که تا به امروز به من لطف کردند و به وبلاگ من سر زدند دست همتونو می بوسم راستش دلم نمی آد با اینجا خداحافظی کنم آخه خاطرات خیلی زیادی از اینجا دارم اما مجبورم..... تواین شبها تو دعاهاتون منو فراموش نکنید یا حق هر کسی که می خواد بشه ستاره هیچ چاره ای بجز سفر نداره |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 23:34  توسط مهرداد |
|
||
|
|
تو هم با من نمی مانی........ |
|
|
تو هم با من نمانی، برو بگذار برگردم دلم می خواست می شد، با نگاهت قهر می کردم برایت می نویسم،آسمان آبی است دلتنگم و من چندی است، دارم با خودم، با عشق می جنگم اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را،و سهم چشمهایم را، سکوتم را، صدایم را اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم همیشه بت پرستم ، بت پرستی سخت وابسته خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته تو هم حرفی بزن، چیزی بگو، هر چند تکراری بگو آیا هنوزم مثل سابق دوستم داری؟ خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی اینبار بیا خورده هایم را؛ از زیر دست وپا بردار |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 23:32  توسط مهرداد |
|
||
|
|
|
|
|
بسته ای بار سفر..............کوله بارت بر دوش.............. چمدانت در دست.............نگه ات خیره به را................ قصد رفتن داری.............چه بگویم به تو من!؟ می توان به تو گو ییم که نرو........ این خوشایند تو نیست........ هر چه می خواهی کن........... خالی از احساسات............ می توانم بزنم نعره "بمان"...........چه تحکم آمیز.......... می توانی بروی ..........بی تفاوت حرفیست............... میتوانم به تو گوییم گر روی چو ن گل تاخته بروی توفان از غمت خواهم مرد، بی تو خواهم پژمرد اما............تو که باور ننمایی سخنم........ خود بگو، خود بگو با تو چه گویم.............. به چه حالت به زمانی که مرا ترک کنی ،از غمت یاد کنم ، وز تو فریاد کنم؟ خود بگو با تو چه گوییم که خوش آیند تو باشد.........به تحکم آمیز..... خالی از احساسات........ بی تفاوت هم نیز؟؟ خود بگو با تو چه گوییم؟؟؟؟........ بسته ای بار سفر..............کوله بارت بر دوش.............. چمدانت در دست.............نگه ات خیره به را................ قصد رفتن داری............دست حق همراهت! خیر پیش.................اما نه.......لحظه ای صبر نما........ فکر من مخشوش است....... جملاتم مبهم ، و زبانم الکن........ خود بگو با تو چه گوییم...........خود بگو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا بیندیشم که چه باید به تو گفت.......رفته بودی........ و من گمشده در پیله تنهایی خویش با خود اندیشم که اگر باز آیی..........چه بگویم به تو من؟؟ به تو خواهم گفت.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به تو خواهم گفت......................... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 20:8  توسط مهرداد |
|
||
|
|
|
|
|
راضی نشو به مردن غرورم به یادتم اگر چه از تو دورم |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 17:47  توسط مهرداد |
|
||
|
|
قسمت....... |
|
|
سرنوشت در آستانه کوچه زندگی، دفتر تقدیرم را نظاره می کنم که دستان قدرتمند سرنوشت آن را ورق می زند و نوشته هایش را با قلم قسمت تغییر می دهد آرزوی این را داشتم تا روزی بتوانم بوته سر نوشت را از ریشه بخشکانم تا هیج وقت نتواند دفترم را با دستان بی مهرش ورق زند و آنان را که دوستشان دارم هیچ گاه با تکرار واژه قسمت از من نگیرد |
||
|
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 17:0  توسط مهرداد |
|
||
|
|
|
|
|
تو به من می گفتی: به جهنم که تو با آن دل دیوانه ات عاشق شده ای! و به من بخشیدی،دوزخ چشم پر از خواهش و پر شورت را که ز چشمان غریبی دل و دین می بردند تو به من می گفتی: حرف هایت همه اش از سر یک خودخواهی ست و نفهمیدی من چه مسیحانه و معصوم برایت مردم! تو به من می گفتی: بازی عاشقیت را به سر انجام رسان،تو مرا می بازی.... و من از روی نگاهت خواندم که تو را یکسره در پای همه خاطره ها باخته ام. تو بدی میکردی و من از روی نیازم به تو می بخشیدم! و نمی فهمیدم..... این عذاب من ویران شده تنها بود یا عذاب تو که هر روز مرا میدی! و صداقت همه ی لازمه عشقی بود که تو از این دل دیوانه دریغش کردی تو به من می گفتی: عشق یعنی غل و زنجیر اسارت بر قلب! و من ساده گمان می کردم همه سنگینی قلبت، ز همین زنجیر است و نمی دانستم غل زنجیر تو معنای خیانت دارد......! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 19:22  توسط مهرداد |
|
||
|
|
غم............ |
|
|
سلام دوستای عزیزم امیدوارم آسمونه دلتون مثل دل من ابری نباشه راستشو بخوایید من هر وقت دلم می گیره آهنگ هایی رو گوش می دم که به من آرامش میده ، نمی دونم شما هم مثل من هستین یا نه اما به عقیده من دود از کنده بلند می شه خواننده هم خواننده های قدیم ، اینم یه آهنگ زیبا ازهایده که خودم خیــــــــــلی دوسش دارم: شب که از راه میرسه غربت هم باهاش می آد توی کوچه های شب باز صدای پاش می آد من غمای کهنمو بر می دارم، که توی می خونه ها جا بزارم می بینم یکی می آد از می خونه زیر لب مستونه آواز می خونه مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه.......منو رها نمی کنه گرمی مستی نیاز تو رگهای تنم می دونم دلم می خواد با یکی حرف بزنم کی می آد به حرفای من گوش بده؟؟ آخه من غریبه هستم با همه یکی آشنا می آد به چشم من ولی از بخت بدم اونم غم مستی هم درد مرا........ خسته از هر چی که بود خسته از هر چی که هست راه می افتم که برم مثل هر شب مست مست باز دلم مثل همیشه خالیه باز دلم گریه تنهایی می خواد برمی گردم تا ببینم کسی نیست می بینم غم، داره دنبالم می آد می بینم غم، داره دنبالم می آد مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه.........منو رها نمی کنه |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 22:44  توسط مهرداد |
|
||
|
|
|
|
|
از مرز خوابم می گذشتم ، سایه تاریک یک نیلوفر، روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود. کدامین باد بی پروا ، دانه های این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ نیلوفر رویید ، ساقه اش از ته خواب شقایق هم سر کشید سیلاب بیداری رسید ، چشمان را در ویرانه خوابم گشودم نیلوفر به همه زندگیم پیچیده بود ، در رگهایش من بودم که می دویدم هستی اش در من ریشه داشت و همه من بود ، کدامین باد بی پروا دانه های این نیلوفر را به سر زمین خواب من آورد؟؟؟؟؟؟
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 18:39  توسط مهرداد |
|
||
|
|
سکوت....... |
|
صدای سنگین سکوت در ذهن خسته ام می شکند از خویش دور افتاده ام لیک چراغی در دور دست وجودم سو سو می زند کسی فریاد می زند با صدای بی صدا....... آری این صدای سکوت است که می شنوی...... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1383ساعت 21:9  توسط مهرداد |
|
||
|
|
زنبق بنفش........... |
|
اولین گلی که بعد از به دنیا اومدن اولین گلی که بعد از باز کردن چشمام دیدم همین گل بود زنبق بنفش من به همراه این گل سادگی، صفا، صمیمیت، مهربونی ، و از همه مهمتر دوستی رو یاد گرفتم من 11 سال اول زندگیمو تو جایی زندگی می کردم که کنارش یه دشت بزرگ از گلای زنبق بنفش داشت. یــــــــــــــا دش بخیر او ن موقع ها وقتی از مدرسه می اومدم یه راست می رفت وسط این گلا چه روزایی بود یادش به خیر بعدش با بچه ها شروع می کردیم به بازی کردن یه جورایی دلم برا صمیمیت و پاکی اون روزا تنگ شده وقتی که این عکسو اولین بار دیدم بی اختیار تمام خاطرات گذشته برام تداعی شد چند وقته پیش دوباره رفتم سراغ او دشته پر از گل میدونین چی دیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم دیگه مثل من شادابی گذشته رو نداشت حس کردم اونم مثل من دیگه امیدی برای زندگی نداره تمام گلاشو شخم زده بودن و جای او گلای زیبا زمین گشاورزی درست کرده بودن اما.........اماهنوز چند تا شاخه گل کنار جاده مونده بود وقتی خوب به او گلا نگاه کردم حس کردم که دارن باهام حرف می زنن حس کردم اون دشت گل داره بهم می گه هنوز امید از بین نرفته بیا و تو هم مثل من امیدوار باش منم به خودم قول دادم مثل اون دوست قدیم ام مثل او دشت گل هیچ وقت امیدم رو برای زندگی کردن از دست ندم ای خــــــــــــــــدا کمکم کن
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 19:17  توسط مهرداد |
|
||
|
|
|
|
|
اگر روزی چون موج به سویم بازگردی تمام ستارگان آسمان را به دامانت خواهم ریخت. و گل شقایق را به زلف ارغوانی ات می فشانم... و سحرگاه همراه با نوازش دستهای خورشید تو را به گندم زار عشق می برم... و از خوشه های طلایی ، کلبه ای برایت می سازم... اگر بیایی تو را به جویبار گلاب می برم که در رودهای جاری به زمزمه برخواسته اند. اگر... هر چند می دانم که برای همیشه سفر کرده ای و نخواهی برگشت....... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت 23:51  توسط مهرداد |
|
||
|
|
|
|
|
توی يک اتاق بهم ريخته...با يه هوای يخ کرده...گوشه ی اتاق روی تخت...يک نفر خوابيده... تنش يخ کرده...چشماشو بسته...قلبش انگاری سال هاست که از کار افتاده...موهای مشکیش بدجوری آشفته ن... ديگه اون برق هميشگی رو ندارن... لاغر شده... هر کی ندونه فکر می کنه سوء تغزيه داره...دستاش گاهی وقتا می لرزه...کسی می دونه چرا به اين روز افتاده؟!...آره من می دونم...زندگی ... زندگی باهاش خوب تا نکرده...ديگه چيزی براش نگذاشته...نه اميدی... نه عشقی و نه حتی يه آرزو... احساس پوچی می کنه... حس می کنه به اين دنيا و آدماش تعلق نداره ... اصلا واسه چی زندگی کنه... اون گوشه ی اتاق روی تخت...يه نفر خوابيده...اون منم...آره...منم که بی هيچ هدفی زندگی می کنم...زندگی می کنم که نگن ترسو بود...نگن اينقدر شجاعت رو نداشت که زندگی کنه...زندگی می کنم که به همه ثابت بشه آدم شجاعی هستم... گرچه مرده م اما... بازم توی اين دنيا می مونم...حتی اگه شده تا آخر عمر روی اون تخت با چراغ خاموش و پرده های کشيده بخوابم و اشک بريزم... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1383ساعت 21:59  توسط مهرداد |
|
||
|
|
|
|
تقدیم به اونی که منو بیش تر از خودش دوست داره |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 0:54  توسط مهرداد |
|
||
|
|
تنهایی.......... |
|
به امید روزی که هیچکسی تنها نمونه |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1383ساعت 22:5  توسط مهرداد |
|
||
|
|
آدم برفی.......... |
|
|
يادتِ اون روز برفي يادت اشاره كردي گوله گوله برف سرد و رو پيشونيش با يه پولك رو سينش با شاخه ياس يادم با نگروني شرم گرم لحظه ها رو قلبم رو دادم نگفتم ولي فصل آشنايي رفتي و قصه اون روز كاشكي ميشد كه دوباره كاشكي ميشد توي دنيا قول ميدم تا آخر عمر |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383ساعت 23:45  توسط مهرداد |
|
||
|
|
زلزله........ |
|
سلام دوستای عزیز امیدوارم هر جا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید راستی یه سوال؟؟؟؟؟؟؟ نظرتون راجب این عکس چیه اولین چیزی که بعده دیدن این تصویر به یادتون می آد چیه؟ چه چیزی می تونه تو جاده زندگی آدم همچین تاثیر داشته باشه،اصلا اون چیه که چنین تحول عظیمی تو زندگی آدم به وجود می آره ،اون چیه که وقتی آدم دچارش می شه انگاری تو یه جایی هست که یه زازله 10 ریشتری اونجا اومده ، اون چیه که خواه ناخواه به سراغمون می آد،اون چیه که وقتی به سراغت می آد باید از همه چیزت بگذری ،باید بری ،باید بری تا به دستش بیاری ، تو این راه سختی های زیادی هست اما خوشا به سعادت اونی که بتونه از این نیروی عزیم به نفع خودش استفاده کنه می دونید به نظره من این چی می تونه باشه به نظره من اون.............
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1383ساعت 18:43  توسط مهرداد |
|
||
|
|
تنهایی.......... |
|
|
بازم تنهایی از زمانی که به دنیا اومدم این مهره تنهایی رو زدن رو پیشونیم . اول اولا با هم قهربودیم از هم بدمون می اومد ، تا اینکه یواش یواش فهمیدیم که به جز هم کسی دیگه ای رو نداریم این بود که با هم آشتی کردیم . روزا پشت سر هم می گذشت و ما به هم وابسته تر می شدیم یه طوری شده بود که اگه سرم شلوغ می شد و وقت نمی کردم بهش سر بزنم ازم کلی دلخور می شد . شده بودیم عین دو تا دوست دو تا دوستی که نمی تونستن یه لحظه دوری همو تحمل کنند . خداییش ازش بدی ندیدم هر وقت دلم می گرفت می شستمو براش دردو دل می کردم اونقدر می گفتم که دیگه طاقت نمی آوردمو و می زدم زیره گریه اونم به آرومی دستشو می گذاشت لای موهامو نوازشم می داد و بهم دلداری می داد هــــــــــــــــــــــــی اصلاً بزار بگم برا چی شد اومدم اینجا تا از تنهایی بنویسم آخه امروز آخرین باز مونده محله مونم رفت خدمت مقدس سر بازی یادش بخیر اون وقتا غروب جمعه که می شد تو کوچمون قلقله بود همه می اودیم تا فوتبال بازی کنیم اما امروز که رفتم تو محل یه نگاه به دور و برم انداختم دیدم دیگه کسی باقی نمونده بجز خودم محله به حدی سوت و کور بود که آدم نمی تونست یه لحظه اونجا دووم بیاره یا همه رفته بودم خدمت یا دانشگاه شهر دور قبول شده بودنو از اینجا رفته بودن . بــــــــــــــــــــاز من موندوم من. باز شب رسيده. لحظه اي که در آن هر گلي بر فراز شاخه خود چون مجمري زرين عطر افشاني ميکند. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1383ساعت 18:30  توسط مهرداد |
|
||
|
|
لحظه دیدار.......... |
|
|
سلام یکی از دوستان تو بخش نظرات برام نوشته بود که از مصدق بازم شعر تو وبلاگم بزارم ما هم اطاعت می کنیم {این شعرتقدیم می کنم به اون دوست عزیز} چه کسی می خواهد منو تو ما نشويم؟! خانه اش ويران باد من اگر ما نشوم تنها ام تو اگر ما نشوی خويشتنی... «حميد مصدق» |
||
|
2
نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1383ساعت 1:5  توسط مهرداد |
|
||
|
|
عشق حقیقی!!!!!!!!!!!!!!! |
|
![]() اول می خواسم برا این عکس چند خطی بنویسم اما دیدم اونقدر این عکس گویا هست که احتیاجی به حرف زدن من نیست. یا حق مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1383ساعت 23:59  توسط مهرداد |
|
||
|
|
تا قیامت.......... |
|
|
تنها کسی که خوب مرا درک می کند یک روز زادگاه مرا ترک می کند مهرداد من می گم دلم شکستس تو می گی خوب می شه خستس من می گم بمون همیشه تو می گی ببین نمی شه من می گم تنهام می ذاری تو می گی طاقت نداری من می گم تنهایی سخته تو می گی این دسته بخته من می گم خدا به همرات تو می گی چه تلخه حرفات من می گم که تا قیامت برو زیبا به سلامت ................................... نه این که حوصله ای نیست. از تو دلگیرم اگر ز دلهره، تردید، عاشقی، سیرم تمام شهر پر است از هجوم شایعه ها عجیب شایعه ای.... این که بی تو می میرم گناه از تو و من نیست زندگی این بود نوشته است جدایی به برگ تقدیریم تو رفتی و چمدانت دوباره جا مانده ست خدا کند بیایی و گرنه می میرم |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1383ساعت 23:10  توسط مهرداد |
|
||
|
|
انتظار......... |
|
|
انتظار.......... واژه غریبی است.............. واژه ای که روزها یا شاید ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فردای من! خواهم ماند تنها درانتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو ، نمی دانم؟ شاید روزی بخوانند بر تو ، عشق مرا..... می دانم روزی خواهی آمد ، می دانم...... می دانم که باز خواهی گشت....... می دانم! به یاد لحظه های خوش انتظار و تنهایی به یاد او و تقدیم به او...... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1383ساعت 22:24  توسط مهرداد |
|
||
|
|
به یادت خواهم بود........ |
|
|
نمي دانم از چه بنويسم،از مهرباني هايت يا از دنياي ساده صداقتت... نمي دانم با تو تا رسيدن رود به دريا و روييدن گل ياس باغچه چند نگاه فاصله است. اما مي دانم آنقدر خوبي که کلمات از بيان تو باز مي مانند. و تو چه قشنگ اميدوارم کردي در فصلي که قلبم به اندازه تمام فصل هاي زيبا گرفته بود. و من هم با يافتنت فهميدم اميد،هنوز مرا به ياد دارد. مي خواهم بداني تا هميشه به يادت هستم... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1383ساعت 0:11  توسط مهرداد |
|
||
|
|
پرنده های قفسی.......... |
|
|
سلام امیدوارم حالتون خوب خوش باشه ما که خوش نیستیم حداقل شما باشید یکی از بهترین دوستانم (هادی) تو قسمت نظرات برام نوشته بود که این شعر از سیاوش رو تو وبلاگم بنویسم .ما هم اطاعت امر می کنیم تقدیم به هادی عزیز پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی عمرشونو بی هم نفس کز می کنن کنج قفس نمی دونن سفر چیه عاشقه در به در کیه هر کی بریزه شاه دونه فکر می کنن خداشونه یه عمره بی حبیبن با آسمون غریبن این همه نعمت اما همیشه بی نسیبن چه می دونن به چی می گن ستاره چه می دونن دنیا کیا بهاره چه می دونن عاشق می شه چه آسون پرنده زیر بارون تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره چشمه کوه مشرق چه راه دوری داره قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم مهم نبود پریدن ولی برنده بودم فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی غصت می گیره وقتی می دونی و می بینی هادی عزیزنمی دونم بهت چی بگم چون در حدی نیستم که بخوام نصیحتت کنم چون خودم احتیاج به نصیحت دارم اما این رو از من به عنوان یه دوست بپزیر: از نخل برهنه سایه داری مطلب از مردم این زمانه یاری مطلب عزت به قناعت است و ذلت به طمع با عزت خود بساز و یاری مطلب هادی جون باید ساخت . آخه قسمتمون همین بوده کاریشم نمی شه کرد اینم یه شعر از دوست خوبم (میثم رنجبر) یکی نان دارد و دندان ندارد یکی دندان ولیکن نان ندارد من آن جسمم که دارد نان و دندان ولی افسوس در خود جان ندارد
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه پنجم دی 1383ساعت 21:45  توسط مهرداد |
|
||
|
|
دو راهی......... |
|
|
شده تا حالا تو موقعیتی قرار بگیرید که از بین بد و بدتر مجبور باشید یکی رو انتخاب کنید خیلی سخته ........خییییییییییییییییییییییییییییلی نمی دونم کدوم یکی از این دو تا راه رو انتخاب کنم ......... ای خدا کمکم کن..... بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود و گریه ات که دگر خو دلیل محکم بود بهشت سبز دلم بی تو ای سراپا درد تنور داغ عطش خانه جهنم بود شبی که خسته تر از سایه آمدی دیدم که رد حادثه در چهرات مجسم بود و اشک آی دمش گرم، این عصاره درد به روی زخم عمیق دل تو مرهم بود مرا به دست غرور سپردی و رفتی شبی که بارش باران مدام نم نم بود کاش می ماندی و اکنون دلم نوای خوش تری می نواخت تا زنده ام، هستی، کجا؟ در آبادی بعد از تو همیشه خراب دل در خاطره و یاد بعد از تو همیشه تنهایی دل مهم نیست که اکنون دلت به هوای کس دیگر می تپد مهم این است که من برای همیشه تنهایم آن هم فقط به خاطر تو کاش می فهمیدی........ راستی امشب تولد کسی که شاید من براش مهم نباشم اما اون برام مهمه امیدوارم که آسمونه دلش همیشه مهتابی باشه روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: «او پاک زيست پاک تر از چشمه های نور همچون زلال اشک يا چون زلال قطره ی باران به نوبهار آن کوه استقامت آن کوه استوار وقتی به ياد روی تو می بود می گريست «حميد مصدق» |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1383ساعت 23:21  توسط مهرداد |
|
||
|
|
و اما عشق... |
|
|
سلام به همه دوستای گلم این بار می خوام از چیزی صحبت کنم که دیر یا زود هممون دچارش می شیم درست فهمیدید این بار می خوام از عشق از یکی از زیبا ترین تمایلات درونی انسان صحبت کنم راستی به نظر شما عشق یعنی چی؟؟؟ اصلا عشق واقعی وجود داره یا نه ؟؟؟؟ آیا شیرینی آشنایی به تلخی جدایش می ارزه یا نه؟؟؟ هر کسی تو این زمینه نظر خاص خودشو داره ولی من میگم: عشق یک سفر سفر به یک رویای واقعی سفر به بلندترین نقطه ی خواستن سفر به عمیق ترین نقاط درون هر کس تو این سفر از سرازیریها و سربالایی ها عبور میکنی از جنگل دوست داشتن رد میشی به جاده ی دلبستگی میرسی تازه آخرش یک ایستگاه ست که همه داد می زنند عشقیاش سوار شن اگه واقعا عاشقی که باید سوار شی باید سوار شی و از خودت بگذری تا به معشوقت برسی این یه سفری هست که هر کسی به آخرش نمی رسه خیلی ها میون را می برن اما خوشا به سعادت اونی که به آخر این سفر برسه خوشا به سعادتش |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1383ساعت 9:41  توسط مهرداد |
|
||
|
|
دلم گرفته ای خدا |
|
|
این روز ها عجب دلم گرفته ، دیگر پرواز پرستو ها برایم زیبا نیست. دیگر دستم پرده آویخته شده از پنجره را لمس نمی کند. چقدر از خودم خسته ام ، چرا که دیگر چشمانم مسیر نگاهش را برای چیدن ستاره به سوی آسمان پرواز نمی دهد. و من آری عجب دلم گرفته... امشب یه جورایی دلم گرفته یادمه قبلنا دردو دلامو تو یه دفتر می نوشتم امشب بعده مدت ها رفتم سراغ دفترم آخرین تاریخی رو که زده بودم خوندم 2/6/83 یعنی3 ماه پیش باورم نمی شد که 3ماه چیزی ننوشته بودم . همین جور که ورق می زدم چشم افتاد به این نوشته که خیلی وقت پیش نوشته بودم با خودم گفتن بد نیست این نوشترو بزارم اینجا........ یادش بخیر قدیما خیلی راحت با خدا دردو دل می کردم اما حالا............... وای که چقده خسته ام .دلم عجيب تنگه .چرا کسی باور نميکنه که منم ممکنه عاشق بشم .اخه چرا .خدا می خوام باهات حرف بزنم ديگه واقعا خسته شدم .خسته .کاملا احساس می کنم که ذره ذره دارم از بين ميرم . ديگه نمی تونم از خودم بدم مياد .بدم مياد خدا تحملم تمومه خودت می دونی وخودت بيشتر از هر کسی به دلم راه داری من هميشه رسوای تو بودمو بس.ولی ديگه برام مهم نيست که بين اينو اون هم رسوا بشم .رسوای عشقی که هميشه رنجم داده.خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا ديگه صدامو نمی شنوی .چرا؟من ديگه نمی خواستم بنويسم ولی تحمل اين همه بارو ندارم .آخه يه قلب چقد ميتونه تحمل داشته باشه .تا چه حد ميتونه پر بشه؟ شما بگيد ؟شايد يک روز گناهی کردم که اينگونه بايد تاوانشو پس بدم؟آره؟ حالم اصلا خوب نيست .يه جوری قاطی کردم ولی از دست خودم.نه از دست اين زمونه.از دست اين زندگيه لعنتی .خدا منو ببخششششششششششششش ميدونم که هميشه کمکم کردی ولی تو اين بار منو .وجودمو ازم گرفتی خدا دارم همه چيمو از دست ميدم .اعتقادمو.اونقده نا اميدی تو دلم نفوذ کرده که ديگه هيچی برام نميشه مثل اول .خسته ام .ميگن عشق واقعی رهاييه ولی من نمی تونم رها باشم .دوست دارم هميشه کنارم باشه .کنارم می خوام عاشق بشم . عاشق کسی که عاشقمه.منو برای خودم می خواد نه برای هوساش.نه برای بازيهاش . وای خدا اينبار ديگه راهی نيست برای برگشتنم .ديگه وقتی نيست برای جبران ديگه همه چی کوتاهه.راه طولانی و من خسته از طی کردن راه و نايی هم ندارم |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1383ساعت 1:8  توسط مهرداد |
|
||
|
|
زمونه........ |
|
|
زمونه بدی شده یه جورایی از اول همین جوری بود ..........نه فکر نکنم بد باشه .یعنی ما خودمون کاری می کنیم که بد بشه ...... یادمه بچه که بودم یه جایی زندگی می کردم که کنارش یه دشت پر از گلای زنبق بنفش داشت. اونقدر زیبا بود که من همیشه فکر می کردم که جایی به زییبایی اونجا وجود نداره ......... یادش به خیر قدر او لحضات و ندونستم .............. تا اینکه اومدیم شهر تو یه چهار دیواری به اسم آپارتمان یادمه اون وقتا فکر می کردم که زمونه از این بی رحم تر نمی شه ........ تا این که بعده چند وقت دیگه اون دشت پر گل زنبق فراموش کردم .دیگه به زندگی تو شهر عادت کردم تا اینکه خواهرم ازدواج کرد و رفت و من موندمو من ........... با خودم گفتم که زمونه از این بی رحم تر نمیشه ..... بعده یه مدتی به این موضوع هم عادت کردم . تا این که وارده دانشگاه شدم و بعده یه مدتی عاشق شدم اونقدر برام این عشق جذاب و جالب بود که دیگه تمام مشکلاتمو فراموش کردم اما بعده یه مدتی دیگه ازش خیری نشد ............ باز من موندمو من ...... با خودم گفتم که زمونه از این بی رحم تر نمی شه.......... حالا دیگه داره یواش یواش درسم تموم می شه با خودم فکر می کنم که آیا بازم زمونه با من این کارا رو می کنه و آیا بازم زمونه از این بدتر می شه؟؟؟؟؟؟؟ ...............اما با تمام اینا هر چه قسمت شد مرا نیک است وان را طالبم خواه دنیا نوش باشد خواه در کامم چو نیش {یا حق} |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1383ساعت 20:53  توسط مهرداد |
|
||
|
|
سلام |
|
|
سلام با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمام دوستان عزیز این اولین مطلب از وبلاگ جدیده منه . تو این وبلاگ می خوام از درد دلای خودم یا بهتر بگم درد دلای شما صحبت کنم . چون این روزا اکثراً درد و دلای ما جونا مثل همه. امید وارم روزای خوبی رو با هم تو این وبلاگ داشته باشم. راستی منتظره نظرات شما هم هستم .امیدوارم با نظراتتون منو تو این راه یاری کنین {یا حق} من بهار می شوم ای زندگی ابر چشمانم دگر نمی بارند چرا که تو، هيچ نيستی جز لحظه ای ديدار ثانيه هايت ارزش ندارند جز در مواقعی که او در چشمانم می نگرد من به رويت لبخند می زنم ای روزگار زيرا او به رويم دريچه ای از عشق را باز کرد دريچه ای که از آن بتوانم زندگی را زيبا ببينم اين دريچه، اين پنجره ی زيبا همان چشمان تو بود |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1383ساعت 20:52  توسط مهرداد |
|
||






