پرنده های قفسی..........
سلام
امیدوارم حالتون خوب خوش باشه
ما که خوش نیستیم حداقل شما باشید
یکی از بهترین دوستانم (هادی) تو قسمت نظرات برام نوشته بود که این شعر از سیاوش رو تو وبلاگم بنویسم .ما هم اطاعت امر می کنیم
تقدیم به هادی عزیز
پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی هم نفس کز می کنن کنج قفس
نمی دونن سفر چیه عاشقه در به در کیه
هر کی بریزه شاه دونه فکر می کنن خداشونه
یه عمره بی حبیبن با آسمون غریبن
این همه نعمت اما همیشه بی نسیبن
چه می دونن به چی می گن ستاره چه می دونن دنیا کیا بهاره
چه می دونن عاشق می شه چه آسون پرنده زیر بارون
تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره
چشمه کوه مشرق چه راه دوری داره
قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصت می گیره وقتی می دونی و می بینی
هادی عزیزنمی دونم بهت چی بگم چون در حدی نیستم که بخوام نصیحتت کنم
چون خودم احتیاج به نصیحت دارم اما این رو از من به عنوان یه دوست بپزیر:
از نخل برهنه سایه داری مطلب
از مردم این زمانه یاری مطلب
عزت به قناعت است و ذلت به طمع
با عزت خود بساز و یاری مطلب
هادی جون باید ساخت . آخه قسمتمون همین بوده کاریشم نمی شه کرد
اینم یه شعر از دوست خوبم (میثم رنجبر)
یکی نان دارد و دندان ندارد
یکی دندان ولیکن نان ندارد
من آن جسمم که دارد نان و دندان
ولی افسوس در خود جان ندارد
